تبلیغات
خنده بازار - عشق آسمانی
  عشق آسمانی ... داستان ,

صبح بود. ابرها هنوز نیامده بودند. رودخانه‌ای زیبا بالای افق موج می‌زد. خورشید گیسوان طلایی‌اش را روی شانه‌هایش ریخته بود. من منتظر پاره آب‌هایی بودم كه دفترم را تر كنند.

نامت را از یك سیب سرخ پرسیدم، درهای آسمان گشوده شد. كهكشان‌ها، بهشت‌ها و ملكوت به رنگ تو بودند.

من از زمین فاصله گرفتم. سال‌ها و فرسنگ‌ها از این قفس خاكی دور شدم. با هر نفس دورتر و دورتر. آنقدر بالا رفتم كه دریاها را قطره‌ای بیش نمی‌دیدم و زمین گردویی كوچك و معلق در فضای هستی بود.

سبك شده بودم. بال نداشتم، اما سرخوش و سبكبار پرواز می‌كردم و به همه جا سر می‌زدم. به جبرئیل سلام كردم و از ستاره‌ها گذشتم. غرق لذتی باشكوه شدم.

صبح بود. ابرها هنوز نیامده بودند. رودخانه‌ای زیبا بالای افق موج می‌زد. خورشید گیسوان طلایی‌اش را روی شانه‌هایش ریخته بود. من منتظر پاره آب‌هایی بودم كه دفترم را تر كنند.

نامت را از یك سیب سرخ پرسیدم، درهای آسمان گشوده شد. كهكشان‌ها، بهشت‌ها و ملكوت به رنگ تو بودند.

من از زمین فاصله گرفتم. سال‌ها و فرسنگ‌ها از این قفس خاكی دور شدم. با هر نفس دورتر و دورتر. آنقدر بالا رفتم كه دریاها را قطره‌ای بیش نمی‌دیدم و زمین گردویی كوچك و معلق در فضای هستی بود.

سبك شده بودم. بال نداشتم، اما سرخوش و سبكبار پرواز می‌كردم و به همه جا سر می‌زدم. به جبرئیل سلام كردم و از ستاره‌ها گذشتم. غرق لذتی باشكوه شدم.

عطرهایی به مشامم می‌خورد كه پیش از این هرگز نبوییده بودم. صداهایی به گوشم می‌رسید كه در زمین هرگز نشنیده بودم. درخت‌ها عاطفه داشتند و مرا در آغوش می‌گرفتند. همه جا پنجره بود، نور بود، نور، نور، نور و هر لحظه فرصتی تازه برای تماشا.

همه چیز و همه جا دیدنی بود. حرف و كلمه و زمان رونقی نداشت. فقط باید نگاه می‌كردی، می‌بوییدی و موسیقی ازل را كه آرام آرام جاری بود، می‌شنیدی. من در بین این همه شور و هیاهوی اعجاب‌انگیز فقط به دنبال تو می‌گشتم، فقط، فقط، فقط. از همه سراغ تو را می‌گرفتم.

سرم را بلند كردم. آسمان هنوز ادامه داشت. انگار در پایین‌ترین نقطه آفرینش ایستاده بودم. ناگهان كسی مرا از زمین صدا زد. احساس كردم به سرعت نور به طرف خاك سقوط می‌كنم. دریاها و كوه‌ها و بیابان‌ها بزرگ و بزرگتر می‌شدند و سرانجام من مثل یك ذره سرگردان به زمین افتادم.

به خودم نگاه كردم. طور دیگری شده بودم. به جای دل، قطعه‌ای از خورشید در قفسه سینه‌ام می‌تپید و می‌درخشید./


نوشته شده توسط مهتاب در پنجشنبه 4 مرداد 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ قبل و بعد از ازدواج
+ المپیک
+ کشفیات
+ مبانی کامپیوتر
+ حس برادری
+ دزدی
+ 7%
+ تست کنکور
+ داستان چت روم ها
+ یک داستان غم انگیز!
+
+ عروسک چینی
+ تست ناشنوایی
+ داستان لیوان آب
+ مقایسه دانشگاه با فیلم ها

صفحات :

media media media media media media