تبلیغات
خنده بازار - آینه
 آینه ... داستان ,

چندین سال پیش بود . ما تو یک خانواده خیلی فقیر تو یک ده دور افتاده به نام "روکی" , تو یک کلبه کوچیک زندگی می کردیم . روزها تو مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمون می برد
کلبمون نه اتاقی داشت , نه اسباب و اثاثیه ای , نه نور کافی . از برداشت محصول اونقدر گیرمون می اومد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشه . یادم میاد یک سال که نمی دونم به چه علتی , محصولمون بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شد . برای همین بیشتر از همیشه پول گرفتیم .
یه شب مامان ذوق زده یه مجله خاک خورده و کهنه رو از تو صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یه آینه نشونمون داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس رو نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه رو بخری

چندین سال پیش بود . ما تو یک خانواده خیلی فقیر تو یک ده دور افتاده به نام "روکی" , تو یک کلبه کوچیک زندگی می کردیم . روزها تو مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمون می برد
کلبمون نه اتاقی داشت , نه اسباب و اثاثیه ای , نه نور کافی . از برداشت محصول اونقدر گیرمون می اومد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشه . یادم میاد یک سال که نمی دونم به چه علتی , محصولمون بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شد . برای همین بیشتر از همیشه پول گرفتیم .
یه شب مامان ذوق زده یه مجله خاک خورده و کهنه رو از تو صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یه آینه نشونمون داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس رو نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه رو بخریم , حالا که کمی پول داریم , اینم خیلی خوشگله٬ ما پیش از اون هیچوقت آینه نداشتیم , این هیجان انگیز ترین اتفاقی بود که می تونست برامون بیفته . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول رو دادیم به همسایه تا وقتی میره شهر برامون بخره . آفتاب نزده باید حرکت می کرد , از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود , یعنی یک روز پیاده روی , تازه اگه تند راه می رفت
سه روز بعد وقتی همه داشتیم تو مزرعه کار می کردیم , صدای همسایمون رو شنیدیم که یه بسته رو از دور بهمون نشون میداد . چند دقیقه بعد همه تو کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته رو باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : "وای ی ی ی ... حسین آقا , تو همیشه می گفتی من خوشگلماااا , واقعا من خوشگلما
بابا آینه رو گرفت دستش و نگاهی توش کرد . همینطوری که سیبیلاش رو میمالید و لبخند ریزی میزد با اون صدای کلفتش گفت , آره منم خشنم , اما جذابم , نه ؟
" نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : "مامان , واقعا چشمهام به تو رفته ها
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد :
می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد
... یهو آینه رو از دستش قاپیدم و توش نگاه کردم
می دونی ؟ تو چهار سالگی یه قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود
وقتی تصویرم رو دیدم , یهو داد زدم : " من زشتم ! , من زشتم
بدنم می لرزید , دلم می خواست آینه رو بشکونم , همینطوری که گوله های اشکم میومد به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
بابا : آره عزیزم , همیشه همین ریختی بودی
اونوقت تو همیشه من رو دوست داری ؟
بابا : آره پسرم , همیشه دوستت دارم
چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
بابا : چون تو مال من هستی
سالها از اون قضیه گذشته , حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشته . اونوقت که از خدا می پرسم : یعنی واقعا دوستم داری ؟
بهم جواب میده : بله , و وقتی بهش می گم چرا دوستم داری ؟ می گه
چون مال من هستی.


نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه 24 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
 نوشته های پیشین
+ قبل و بعد از ازدواج
+ المپیک
+ کشفیات
+ مبانی کامپیوتر
+ حس برادری
+ دزدی
+ 7%
+ تست کنکور
+ داستان چت روم ها
+ یک داستان غم انگیز!
+
+ عروسک چینی
+ تست ناشنوایی
+ داستان لیوان آب
+ مقایسه دانشگاه با فیلم ها

صفحات :

media media media media media media